حجاب
حافظ زیبایی های یک زن است...
باعث میشود
زیبایی که قرار است
فقط همسرش ببیند
را هیچ نامحرم دیگری نبیند...
فلسفه.حجاب.این.است

میدونم سخته
هرروز شیطون میادو
پیشنهادهای جالبی میده...
ولی توصبر کن
که صبرِ بر گناه آدم رو با خدا رفیق
میکنه...
مگه دوستی خدا رو نمیخوای
پس چشاتو رو گناه ببند...

چراگرفتارعشق غیرخداهستی...؟؟
چراشب وروزدنبال راضی کردن غیرخدایی؟؟
وقتی میمیری توقبرتنهایی..
ایانمیدونی تنهایی دربرابرالله حاظرمیشی؟؟؟
.پس چرادنبال عشق غیرالله هستی؟؟؟
درقبرعشقت باهات نیست..
جلوالله خودتی واعمالت...
پس بفکرراضی کردن الله باشیم.
چراخودکشی بین جوانان مسلمان زیادشده؟؟؟
چرادرگیری همه جواناشده عشق های دوروزه؟؟وارتباط بانامحرم.
چرااینقدهمه حالشون بده؟؟
ناامیدن افسرده هستن؟؟؟
چراصب تاشب میدویم وبه جایی نمیرسیم؟؟؟
چراتوروزیمون برکت نیست؟؟؟
جوابش بی ایمانی ماهست.
خواهران وبرادرانم جوابش بی خدایی ماهست.
جوابش اینه درخانه دلمون بت های زیادی داریم وامیدداریم ازاون ها...
ایمانمون به الله سست هست..
ونتیجش حال خرابمون هست..
الله همه ماوشماراحفظ کنه.

چــرا مــا از عــبادت لــذّت نــمی بری
اگر انسان مریض ، شیرین ترین و خوشمزه ترین میوه را بخورد ،از آن
لذّت نمی برد..
در بُعد معنوی و عبادت هم این گونه است.
کسی که{فی قلوبهم مرض}یعنی قلبش_بیمار_است ، از نماز و عبادت
لذّت نمی برد و گاهی هم خسته می شود.
بیماری قلب همان گنــــاهـــان است.
یادمون باشه ،تا انسان گناه را ترک نکند، علاوه بر این که از عبادت لذّت نمی برد
همه منشاء مشکلات ما از گناهه، گناهان ریز و درشت که ازش غافل
شدیم...
دوســتان عــزیز
آیا وقتش نشده از گناه دست بکشیم؟؟؟؟!!!!

مناجات عاشقانه
وجودم لبریز از حس توست …
با تو ای معبودم،
پر و سرشارم من
پر و سرشار زنور،
پر و سرشار زعشق
با تو من سر سبزم،
با تو من پُربارم،
با تو هر روز پُرم از امید
با تو ازهر غم و درد آزادم،
با من ای دوست بمان،
با من ای دوست بمان
ای همه نور و سرور،
ای یگانه، ای همیشه پرمهر،
دوستت دارم

یکبار هم که شده با خودت و خدایت خلوت کن
نکند مجازی شدنت مساوی شود با سقوط ایمانت!

پشت تمام آروزهای تو
خدا ایستاده است...
کافی ست به حکمتش،
ایمان داشته باشی،
تاقسمتت سرراهت،
قراربگیرد،اورا بخوانید...
تاشمارا اجابت کند.

داستان واقعی کمی حوصله به خرج بدهیم وکامل بخوانیم شاید ماهم
توبه کردیم
من سنی ندارم ولی بر اساس مشکل های که برام پیش اومده خیلی
تو زندگیم تجربه جمع کردم.....
وقتی که 12سالم بود بابام رفت زندان بخاطر مشروب فروشی هرچیدار وندارکه داشتیمو ازدست دادیم....
پدرم توخونه خیلی سخت گیربوداجازه هیچ رو نداشتم بااینکه مشروبفروش بودولی
خیلی رو نمازه و روزه ش حساس بود همیشه میگفت من منکر حرامبودن کارم نمیشم
حرامه و به حرامی این کار میکنم
وقتی که پدرم رفت زندان مامانم یه افسردگی شدید گرفت خیلی حالش خوب نبود تازه
زایمانم کرده بود خیلی توخونه حالمون خراب بود...
همش گریه و زاری بود شب وروز نداشتم من یه روز میرفتم مدرسه 5 روز نمیرفتم کلا یه
وضعی بود که قابل تحمل نبود....
من دوستی داشتم همسایه مون بود خیلی باهاش صمیمی بودم پدرم قبل از اینکه بره
زندان اصلا نمیذاشت باهاش حرفم بزنم یعنی کلا همه خوب شو نمیگفتن منم اینطور نمیدیمش...
یه دوست پسر داشت بهم گفت چرا برام امتحانش نمیکنی تو گوشی داری میتونی از
این حرفا منم که راستش از خدام بود که بایه نفر حرف بزنم
یه چن روز باهاش حرف زدم دوست وقتی فهمید که پسر بدرد بخور نیست ازش جدا شد...
پسر گیر داد به من که من از اول تو رو دوست داشتم منم میدونستم داره دروغ میگه ولی
وقتی میدیدم دوستام دوست پسر دارن یه جورای منم حسودی میکردم واحساس
تنهایی باهاش دوست شدم اشتباهات زیادی ازش میدیدم ولی گوش نمیدادم....
میگفتم فقط واسه در اومدن تنهایی مه یه دو ماهی گذشت دیگه نمیتونستم درس
بخونم یه شاگرد خوب مدرسه در حد یه شاگرد درس نخون شده بودم
داشتم بهش وابسته میشدم مادرم همه چیز رو فهمید گوشی رو ازم گرفت گفت باید
تموم کنی من چی جواب بابات بدم خیلی ناشکری کرد که چرا دختر داره و ازاین حرفا
من یه گوشی مخفیانه خریدم و ادامه دادم به حرف زدن با اون .
اون لحظه همه درد و غم هامو فراموش میکردم اونم واقعا داشت به من وابسته میشد.
یه شب که تا نصف شب باهاش اس بازی کرده بودم خوابم برده بود گوشی کنار بالشم
افتاده بود مامانم که اومد بیدارم کنه واسه مدرسه گوشی رو دید و شکستش و کلی
کتکم زد همه ی صورتم کبود شد منم اصلا برا خودم ناراحت نبودم واسه گوشی ناراحت
بودم...
این روزم گذشت چن روز بعد دوباره یه گوشی دیگه خریدم بازم مامانم چن روز ازم گرفت
بازم کتکم زد این موضوع خیلی ادامه پیدا کرد الله منو ببخشه هر بار واسه خریدن
گوشی از مامانم پول برمیداشتم....
وضعم خیلی بد شده بود دیگه نمیدونستم چیکار کنم
...حتی وقتی میرفتم زندان پیش بابام اینطوری میدیمش خیلی واسش گریه میکردم
بعدش باهاش دعوا میکردم هر بار بابام منو بیرون میکرد از زندان منم که تنها آرامشم
دوست پسرم بود.....
...یه مدت شروع کرد ازم که میخواد منو ببینه منم اصلا قبول نمیکردم یه چند ماهی
گذشت همش این خواسته رو داشت منم گفتم من ازت جدا میشم من نمیتونم همچین
خواسته ی رو قبول کنم
اونم گفت باشه بیا گوشی که بهت دادمو پس بده جدا میشم منم با بهانه ی تولد
دوستم از خونه رفتم بیرون تو مغازه ی باباش قرار گذاشتیم باور کنید این اولین قرار من با
یه پسر بود وقتی رفتم مغازه کسی توش نبود یه لحظه ترسیدم خیلی دلم شور میزد
گفت بیا یکم باهام حرف بزنیم من نمیتونم ازت جدا شم از این حرفا....
بهم گفت تو رو خدا ازم جدا نشو من بی تو نمیتونم زنده باشم منم گفتم باشه بعد....
ازم اجازه خواست که دستمو بگیره منم بخاطر اینکه دوباره ازم جدای نخواد متاسفانه
بهش اجازه دادم....
الله منو ببخشه وقتی برگشتم تمام چهار چوپ بدنم میلرزید همش تو فکر اون لحظه
بودم متاسفانه...
یه چن بار دیکه باهاش به این جور قرار ها رفتم .
هر بار به بهانه ی خونه ی دوستم باهاش قرار میذاشتم دیگه نه درس برام مهم بود نه
خانواده ای همه چیزم فقط شده بود اون .
یه روز که داشتم باهاش حرف میزدم مادرم اومد منم به آرومی گوشی رو قطع کردم
مادرم گفت بهش زنگ بزن میخوام باهاش حرف بزنم ببینم حرف حسابش چیه چه
جورادمیه آخه....
منم شمارشو واسش گرفتم مامانم باهاش حرف زد مامانم وقتی که قطع کرد گفت این
چیه این جور ادمیه بلد نیست سلام احوال پرسی هم بکنه خیلی نصحیتم کرد البته هر
بار نصحیتم میکرد به گوشم نمیرفت متاسفانه
پدرم راهباز گرفته بود از زندان برگشت ولی شبا میرفت زندان روز هام خونه بود پدرم
پیش مادرم گفته بود چی به سردخترمون اومده حتی چند باری بهم گفت و حواسش
بهم بود که معتاد نشدم....
منم بهش میخندیدم همش میخواست بیاد مدرسه وضع درسمو بپرسه منم یه جوری
پیشمانش میکردم اما بلاخره می اومد تا اینکه یه روز با معلمم دعوام شد خدایش تقصیر
معلمم بود...
خیلی بد اخلاق بود همش توهین میکرد منم کلا از توهین بدم میاد گفتم دیگه نمیام
سر کلاسات و رفتم بیرون کلاس با شیشه شکسته خود کشی کردم....
آخ خدایا شرمنده تم اما خوب شد دوستم اومد نذاشت خیلی به خودم آسیب برسونم..
وقتی بابام آومد بابام یه عالمه حرف کنایه دار به همه خانم ها زد وتهدید کرد ازشون
شکایت میکنه و خیلی نگرانم شد منو برد بیرون باهام حرف زد...
بهم گفت دخترم مشکلت چیه دردت چیه من جونمو برات میدم فقط تو همون دختر قبل
بشو منم دیگه نه کاری از خودم بر می اومد نه از دیگران...
البته از خودم بر می اومد ولی خیلی بچه بودم و خیلیم وابسته شده بودم واقعا جدایی
ش برام مرگ بود....
اونم همین طور بهم پیشنهاد ازدواج داد منم گفتم فعلا بچه م نمیتونم درس میخونم.....
شب خاب دیدم تویک قبرستونم یه پیرمردرومیدیدم که میدویدومیگفت دنبالمه دنبالمه
منم مات ومبهوت نگاش میکردم پیرمردرفت خودشوتویک قبرخالی قایم کرد
ازاون دوریه موجودعجیب وغریب داشت میامدسمت قبرهمین پیرمرد??هرچی نزدیک
ترمیشدشکلش عوض میشدوکم کم شبیح انسان میشد
بعدانگاریکی بهم بگه مرگ برای هرکسی طبق اعمالش ظاهرمیشه اگه خوب باشی به
شکل فرشته یاچیزخوبی میادجونتومیگیره واگه بدباشی به بدترین شکل
میادجونتومیگیره..
تااون موجودکه حالاشبیح انسان شده بودبالای سراون پیرمردرسید..
یهوخودمودیدم توقبر
یه سگ سیاه روسینم بودتوقبریکی میگفت این اعمالته که باهاته
خیلی میترسیدم جام تنگ بودوگریه میکردم.
فریادمیزدم خدایانن غلط کردم منوببخش دیگه ادم میشم دیگه درست میشم..??
خدایافقط یه فرصت دیگه بده
خیلی تاریک بودتوقبرم هیچیونمیدیدم فقط سنگینی اون سگ روروی سینم حس میکردم.
ازعمق وجودم گریه میکردم وفریادمیزدم تنهاوتاریک بودقبرهعی تنگ ترمیشدجام تنگ بود
یهودیدم مادرم دستموگرفت وازقبرکشیدبیرون.
بیدارشدم دیدم مادرم کنارمه دستموگرفته میگه بیدارشوانگارخاب بدی میدیدی.
تانیم ساعت اصلانمیتونستم بحرفم فقط گریه میکردم..بعدرفتم 2رکعت نمازتوبه خوندم.
وازخداطلب بخشش کردم بخاطرهمه گناهام.
وشکرکردم بخاطرفرصتی که بهم داد..
گوشیموشکستم وشروکردم نمازامومرتب میخوندم
دیگه شده بودم یه دخترخوب..
همه شماابجیاوداداشیای که این داستان روخوندیداونایی که مث منید.
بسه وقتشه دیگه بیداربشیم تاکی بازیچه شیطان
من خداروفراموش کرده بودم ودنبال شیطان بودم..
وخدادستموگرفت..
ازخدامیخام دست همه ماروبگیر....
بر من این نعمت را ارزانی دار که:
بیشتر در پی تسلا دادن باشم تا تسلی یافتن؛
بیشتر در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن؛
بیشتر پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن؛
زیرا در بخشیدن است که می یابیم؛
و در عفو کردن است که بخشیده می شویم؛
